دعا کردیم که بمانی
بیایی کنار پنجره
باران ببارد...
و باز شعر مسافر خاموش خود را بشنوی
اما دریغ ...
که رفتن راز غریب این زندگیست
رفتنی قبل از آنکه باران ببارد
و اما این موسم
هر چه بود وهر چه که هست
همین صدا
همین کلام
همین عشق
پیشکش شما
و تمام خوبان این خاک پاک
دلم گرفته بیا تا کمی قدم بزنیم
و عاشقانه ترین شعر را رقم بزنیم
تمام خاطره هامان دوباره می رویند
سه تار ساکت خود را که زیر و بم بزنیم
غروب سرد خزان است ، آسمان دلگیر
مدار خامش خورشید را به هم بزنیم
شبی که آیینه ها را در غبار گم گشتند
به ما اجازه ندادن تا که دم بزنیم
دگر ز دفتر آواز من چه می ماند ؟
اگر که واژه ای چشم تو را قلم بزنیم
صدای کال مرا هم ز شاخه می چینند
دمی که زخمه ی آهی به تار غم بزنیم
خطوط مبهم آهن ، حضور خسته باد
سری به خلوت خاموش متهم بزنیم
به امید بهبودی برای تیمور ترنج
عبور باید کرد
صدای باد می آید عبور باید کرد
و من مسافرم ، ای بادهای همواره!
مرا به وسعت تشکیل برگ ها ببرید
مرا به کودکی شور آب ها برسانید
و کفش های مرا تا تکامل تن انگور
پر از تحرک زیبایی خضوع کنید
دقیقه های مرا تا کبوتران مکرر
در آسمان سپید غریزه اوج دهید
و اتفاق وجود مرا کنار درخت
بدل کنید به یک ارتباط گمشده پاک
و در تنفس تنهایی
دریچه های شعور مرا به هم بزنید
روان کنیدم دنبال بادبادک آن روز
مرا به خلوت ابعاد زندگی ببرید
حضور هیچ ملایم را
به من نشان بدهید
سهراب سپهری