آن روزها رفتند
آن روزهای خوب
آن روزهای سالم سرشار
آن آسمان های پر از پولک
آن شاخساران پر از گیلاس
آن خانه های تکیه داده در حفاظ سبز پیچکها
به یکدیگر
آن بام های بادبادکهای بازیگوش
آن کوچه های گیج از عطر اقاقی ها
ان روزها رفتند
آن روزهایی کز شکاف پلکهای من
آوازهایم ، چون حبابی از هوا لبریز ، می جوشید
چشمم به روی هرچه می لغزید
آنرا چو شیر تازه مینوشد
گویی میان مردمکهای
خرگوش نا ارام شادی بود
هر صبحدم با آفتاب پیر
به دشتهای ناشناس جستجو میرفت
شبها به جنگل های تاریکی فرو می رفت
آن روزهای برفی خاموش
کز پشت شیشه ، در اتاق گرم ،
هر دم به بیرون ، خیره میگشتم
پاکیزه برف من ، چو کرکی نرم ،
آرام میبارید
(فروغ فرخزاد )
هرگز با خودت غریبه شده ای؟
هرگز برگشته یی و ببینی سایه ات می خواهد
خفه ات کند؟
هرگز شده است مجبور باشی برای دست
رساندن به یک جرعه آفتاب سرت را بگذاری زیر پایت؟!!...
ضربدر روی پیشانی شهدای آینده را پاک
می کنند ، آنوقت آنها را خاک می کنند...
این دردهای بی درمان که در من رسوب
می کنند ، روزی چشمه های اشکم را
خواهند بست و انفجار آتشفشان درونم را
ممکن تر خواهند ساخت،
کوه ها ، میخ های پوسیده ی تاریخ، رمقی برای
نگاه داشتن آخرین تکه های فرش زمین به دیوار
باستانی جهان در خویش نمی بینند، عقربه های
سنگی زمان را سایه ذوالفقاری بر سر نیست ،
دروغ های بزرگ در طواف کعبه های تجاهل
گیج می خورند....