می خواهم روی چشمانم بگذارمت با تمام وجود مثل همیشه در آغوشت بکشم

و تو با دستان پدرانه ات که همیشه مرا نوازش کرده است در آغوشم بکشی

گرمی دستانت را حس کنم سخاوت را در چشمانت بخوانم

کاش می توانستم واژه ای پیدا کنم که در خور تو باشد

واژه ای زیباتر از پدر با گوش هایم آشنا نیست

پدر من بهترین پدر دنیاست پدری عاشق که من همیشه بهش افتخار کرده ام

چون قلبش مثل رود زلال مثل دریا آبی ست مثل اقیانوس بزرگ است و

نگاهش به اندازه وسعت دنیا مهربان است و من مهربانی را از او آموخته ام ...

آموخته ام که همه را دوست داشته باشم....

پدر مهربانم روزت مبارک...

                             

تقدیم به محمد هاشم...

از روزنه گونی های پر از ماسه نوری گونه هایش را نوازش می دهد محمد هاشم غلتی می زند و از جایش بلند می شود به سمت تانکر آب می رود تا مثل هر روز صبح وضو بگیرد و کمی با خدایش خلوت کند هنوز به تانکر آب نرسیده است که صدای و حشتناکی او را به زمین می اندازد هر چه تلاش می کند نمی تواند از جایش بلند شود دوستان هاشم با شنیدن ناله هایش دور و برش جمع می شوند او را از زمین بلند می کنند و سوار آمبولانس گرد و خاکی و رنگ و رو رفته ای که همیشه دور و بر مقر آنها می چرخد و مسافرین جبهه را حمل می کند می گذارند لباس هایش با گل و خون مخلوط شده تانکر آب براثر خمپاره ها سوراخ شده و آبش با گل و خون مخلوط شده و روی لباس هاشم نشسته است.

چشم هایش آرام آرام بسته می شود هاشم به سمت پدرش می رود گندم ها را با دستانش لمس می کند خم می شود تا بوی گندم ها را حس کند.پدر صدا می زند هاشم هاشم... هاشم سرش را بالا می آورد پدر می گوید : کمک کن تابه مزرعه آب بدهیم هاشم با قد وقواره کوچک بیل را برمی دارد و به سمت جوی آب می رود پاهایش خیس خیس شده گل به لباس هایش چسبیده است ولی هاشم نمی تواند از بوی گل خوشش می آید دلش می گیرد می خواست مدرسه برود. ولی هاشم نمی تواند چون توی روستای زیبایی آنها مدرسه راهنمایی نیست دوستانش هم درس نمی خوانند آن ها هم مثل هاشم به پدرانشان کمک می کنند حمید با پدرش به چوپانی می رود وعلی نیز با

پدرش در کنار مزرعه هاشم و پدرش کار می کند . هاشم گرمی دست هایی را روی صورت خنکش حس می کند. بوی مادرش به او جان دوباره می دهد مادرش خم می شود و گونه غرق خون هاشم را می بوسد هاشم چشمانش را باز می کند از پنجره اتاقش کوه هایی که اطراف روستا را احاطه کرده اند نگاه می کند ابرها را مثل بچگی هایش می شمارد و شکل های عجیب و غریبشان را نگاه می کند این یکی مثل سنگر است مثل گونی های پر از شن و ماسه یاد جبهه می افتد دوباره دلش می گیرد و غمگین می شود.

نمی تواند از جایش بلند شود ولی با زحمت بلند می شود دوبازه کوله بارش را جمع می کند دستان پدر و مادر را می بوسد از خانه کاهگلی و اتاقی که پنجره اش به سمت کوه های سر به فلک کشیده روستا باز می شود با چشمانش خداحافظی می کند و راهی می شود گام هایش را با قدرت بر می دارد تا چیزی مانع ماندنش نشود چشمانش از شادی می درخشد سنگر و روزنه های گونی های شن به او خوش آمد می گویند همرزم ها در آغوشش می کشند....

زندگی....

          

                                                        
معنایی در زندگی نیست

 معنا را باید خلق کرد

 اگر آن را خلق کردی

 معنا را کشف کرده ای

 نخست باید آن را به وجود آورد

 نه تخته سنگی نیست

 که در گوشه ای افتاده باشد

 ترانه ای است

 که باید آن را سرود

 شئی نیست

 ارزشی است

 که با تکیه بر هشیاری

 آن را به دست می آوری