تو که هستی و هر بار که تو را می بینم
مثل لحظه ای است که کودکی در غفلت پدرش
پشت فرمان اتومبیل می نشیند و در خیالش به اوج می رسد...
مثل لحظه ای است که صدا یک بار دیگر در کوه تکرار می شود...
مثل لحظه ای است که خدا به زمین نزدیک و نزدیک تر می شود
تا اهالی آن را یک بار دیگر از خواب غفلت نجات دهد....
ولی نمی دانی چه عذابی است خیره شدن در چشمانت و
این که می دانم دیر یا زود دستانت را
فشار هرزه دستان دیگری جشن خواهد گرفت
و نوای خوشبختی سر خواهد داد...
حدیث ماندن سر نده که این واژه با من بیگانه است...
این روزها یک حال و هوایی دیگه ای دارم
دلم برای خدا تنگ شده...
دلم می خواد یک نفر صدام بزنه...
دستاشو توی دستام حلقه کنه و
بعد منو به ملاقات خدا ببره
دلم برای خدا تنگ شده
احساس می کنم به من خیلی نزدیکه
ولی انگار یک کسی منو باید به ملاقات خدا ببره...
کجا و چه ساعتی شاید اون یک نفر بدونه
می خوام برم به نظر تو خدا منتظر من می مونه؟....