تو که هستی و هر بار که تو را می بینم

 مثل لحظه ای است که کودکی در غفلت پدرش

پشت فرمان اتومبیل می نشیند و در خیالش به اوج می رسد...

مثل لحظه ای است که صدا یک بار دیگر در کوه تکرار می شود...

مثل لحظه ای است که خدا به زمین نزدیک و نزدیک تر می شود

تا اهالی آن را یک بار دیگر از خواب غفلت نجات دهد....

ولی نمی دانی چه عذابی است خیره شدن در چشمانت و

این که می دانم دیر یا زود دستانت را

فشار هرزه دستان دیگری جشن خواهد گرفت

 و نوای خوشبختی سر خواهد داد...

حدیث ماندن سر نده که این واژه با من بیگانه است...

 

نظرات 2 + ارسال نظر
مرده قبیله چهارشنبه 29 مهر‌ماه سال 1383 ساعت 12:46 ق.ظ http://hallowsky1.blogsky.com

salam
khobi dooste aziz
valla neveshteha dide nemishan :"
age doost dashti baratoon ye ghalebe misazam

Ya hagh

پویان جمعه 1 آبان‌ماه سال 1383 ساعت 03:19 ب.ظ http://abel62.persianblog.com

سلام.ممنون از اینکه در نبوئم بهم سر زدی.راستش مطالبت رو تا اونجایی که شد خونئم اما باقیش رو نمی شد خون.اگه شد رنگ فونتت رو عوض کن.بازم میام.موفق باشی

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد